...کیمیای عشق... |
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط عاشق كوچولو
|
شب است و شب تنهاست، و من تنها هستم. اما در این تنهایی، سایه ناروَنی جاری نیست. صدایی نیست. تگرگی نیست، مرگی نیست، ابری نیست، بادی نیست، هیچکس نیست. حسی برای خواب نیست. حرفی برای گفتن نیست. متنی برای نوشتن نیست.... اما همچنان خدا هست. من هستم و شب و تنهاییم و خدا و تنهاییش. می نشینم و می نویسم بدون هدف، بدون توجیه ... و شاید بدون اراده.
|
|